تبليغاتX
بی جان
بی جان
آموختم
                            

آموختم

که برای رسیدن به موفقیت میانبری وجود ندارد ...

باید رفت و افتاد و بلند شد، و دوباره رفت و افتاد و بلند شد ....

|+| نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 0:27  توسط بهزادjj  | 

ارزش بودن
                 

ارزش گُل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کردی

کاش قدر بودنمان را بیشتر می دانستیم ..

راستی راستی این آدم برزگها چقدر عجیبند! 

گاهی اوقات کاش بزرگ نمیشدیم، غرور نداشتیم تا کسی بخواهد بشکند...


|+| نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 1:10  توسط بهزادjj  | 

ان ت خ ا ب ا ت
              

انتخابات حق منه؛

انتخابات تکلیف من نیست که حتما شرکت بکنم ...

انتخابات حق منه که شرکت بکنم یا نکنم

و من هم از حق خودم گذشتم !

|+| نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 18:27  توسط بهزادjj  | 

نوستالوژی یک دو راهی
         

ثروت یا علم

البته که ما راه علم رو پیش گرفتیم! ولی تو باور مکن، مقصد چیز دیگریست ...

|+| نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 0:18  توسط بهزادjj  | 

بهاء هر چیز را باید بپردازی

بهاء آزادگی ما هم، مرگ آزادگی بود...


کاش میشد سرنوشت را از سر نوشت...

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 0:35  توسط بهزادjj  | 

به جرم بی جرمی
         


برای سالیان سال است که ارزش ها عوض شده اند و عوضی ها با ارزش! دانستن این هم برایم جرم شده، دانستن هر آنچه که باید دانست جرم است ،

من که چیزی نمی خواهم بدانم! پس چرا این نخواستنی ها گریبان مرا خفه می کند، دیگر نمی خواهم چیزی بدانم، توان من تحمل این بار را ندارد ، خواستم که نفهمم ولی حیف،  آی با تو ام خفقان...

|+| نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 0:16  توسط بهزادjj  | 

یا رب مبادا که گدا معتبر شود
         

        

هیچ جمله ای برای تشریح این عنوان یافت نشد !

|+| نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 23:57  توسط بهزادjj  | 

جسارت - حماقت
                                

مرزی بین جسارت و حماقت وجود ندارد ، یا اگر هم باشد تارِ موئی بیش نیست !

به گمان من اگر در کار محالی موفق شوی جسور خطابت می کنند و اگر شکست بخوری احمقی بیش نیستی، حال آنکه تفاوت این دو از فرش تا عرش است...

تنها پس از پرواز از پیله ی خودساخته خود است که بمعنای واقعی این دو پی می بری که جسور بوده ای یا اسیر حماقت..

|+| نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 21:35  توسط بهزادjj  | 

من، یک متهمم ...
                           

اینجا انتهای زمین است..

دقیقا همین جائی که من – تو، ایستاده ام – ایستاده ایم.

مرگِ انسانیت رقم می خورد..

از خودِ ما شروع شد ،

                   اصلا از خودِ من شروع شد...

از همان جائی که سخنم را کشتم، فریادم را خفه کردم ، تا اینکه این جسم آزاد باشه،                   

                                                          فارغ از اینکه این روح در حصار زندانه

تا جایی که من این شدم که هستم؛

من، یک مجرمم

 

|+| نوشته شده در  یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 0:35  توسط بهزادjj  | 

مهر آمد اما بی مهری ها پایدار ...

            

چه زیبا سرود هیلا ..

از خاکم و همخاکِ من از جان و تنم نیست

انگار که این قوم غضب هم وطنم نیست . ..

|+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 22:11  توسط بهزادjj  | 

غم انگیز
                      

یادش بخیر قبلنا تو پاسارگاد راه میرفتیم و تو دریاچه ارومیه شنا می کردیم


.

.


اما حالا تو پاسارگاد باید شنا کرد و تو دریاچه ارومیه باید راه رفت


شرمنده ام ایران زمین.... هر چه کردم نشد که بشه

|+| نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 0:5  توسط بهزادjj  | 

وقتی زمان ازمان پیشی میگیرد

حس من اینست زمان سبقت جانانه گرفته

حس من اینست زمان دیگر منتظر نمی ماند

حس من اینست ...

حس من بد است

حس بدی دارم

شاید همین سال جبران شود شاید...!

|+| نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 23:45  توسط بهزادjj  | 

در جنگل انسانها گرگم آرزوست
  

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه

یادگاری جاودانه بر ترازِ بی بقای خاک

                                                  احمد شاملو

بپذیریم خوب زیستن را

بپذیریم زیستن در حال برای آینده را

بپذیریم خودمان باشیم، همین... همه نقش ها پر شده است،

بپذیریم گاهی هم که شده انسان باشیم ...

گاه و بیگاه در وَلوَلۀ این روزگار خودمان را گم می کنیم ، طوری که در آئینه هم خود را نمیشناسیم {م} و چه خوب که گاهی از خودمان بدمان بیاید ، این تنها روزنه ی امیدی است که امید میدهد تا به روزهایی که به پاسخ آئینه سنگ نزنیم.

|+| نوشته شده در  دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 23:33  توسط بهزادjj  | 

پایان بهار دیگر
    

یک سال دیگر، یک بهار دیگر

اما متفاوت با سالهای دیگر

با چند تار موی سپید!

تا پیش از این جوانتر میشدم ، بعد از این بزرگتر خواهم شد!... حس خوبی نیست.

|+| نوشته شده در  جمعه ششم خرداد 1390ساعت 0:43  توسط بهزادjj  | 

خیام
                        

خیام اگر زباده مستی خوش باش

با لاله رخی نشستی خوش باش

چون عاقبت کار جهان نیستی ست

انگا که نستی چو هستی خوش باش

 

 و ما صبح تا شب بدنبال خوشی!، گویی که وقتی ما خوابیم خوشی بیدار می شود!...

آری ، خوشی را یافتیم اما اینجا نبود ..

اما اندکی صبر، اندکی تدبیر:

.

.

یافتم گویی باده بود چاره کار بود،


اما برای حال من و ما مسکنی بیش نبود!

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 20:28  توسط بهزادjj  |