آموختم
که برای رسیدن به موفقیت میانبری وجود ندارد ...
باید رفت و افتاد و بلند شد، و دوباره رفت و افتاد و بلند شد ....

ارزش گُل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کردی
کاش قدر بودنمان را بیشتر می دانستیم ..
راستی راستی این آدم برزگها چقدر عجیبند!
گاهی اوقات کاش بزرگ نمیشدیم، غرور نداشتیم تا کسی بخواهد بشکند...

انتخابات حق منه؛
انتخابات تکلیف من نیست که حتما شرکت بکنم ...
انتخابات حق منه که شرکت بکنم یا نکنم
و من هم از حق خودم گذشتم !

ثروت یا علم
البته که ما راه علم رو پیش گرفتیم! ولی تو باور مکن، مقصد چیز دیگریست ...
بهاء آزادگی ما هم، مرگ آزادگی بود...
کاش میشد سرنوشت را از سر نوشت...

برای سالیان سال است که ارزش ها عوض شده اند و عوضی ها با ارزش! دانستن این هم برایم جرم شده، دانستن هر آنچه که باید دانست جرم است ،
من که چیزی نمی خواهم بدانم! پس چرا این نخواستنی ها گریبان مرا خفه می کند، دیگر نمی خواهم چیزی بدانم، توان من تحمل این بار را ندارد ، خواستم که نفهمم ولی حیف، آی با تو ام خفقان...

هیچ جمله ای برای تشریح این عنوان یافت نشد !

مرزی بین جسارت و حماقت وجود ندارد ، یا اگر هم باشد تارِ موئی بیش نیست !
به گمان من اگر در کار محالی موفق شوی جسور خطابت می کنند و اگر شکست بخوری احمقی بیش نیستی، حال آنکه تفاوت این دو از فرش تا عرش است...
تنها پس از پرواز از پیله ی خودساخته خود است که بمعنای واقعی این دو پی می بری که جسور بوده ای یا اسیر حماقت..
اینجا انتهای زمین است..
دقیقا همین جائی که من – تو، ایستاده ام – ایستاده ایم.
مرگِ انسانیت رقم می خورد..
از خودِ ما شروع شد ،
اصلا از خودِ من شروع شد...
از همان جائی که سخنم را کشتم، فریادم را خفه کردم ، تا اینکه این جسم آزاد باشه،
فارغ از اینکه این روح در حصار زندانه
تا جایی که من این شدم که هستم؛
من، یک مجرمم

چه زیبا سرود هیلا ..
از خاکم و همخاکِ من از جان و تنم نیست
انگار که این قوم غضب هم وطنم نیست . ..
شرمنده ام ایران زمین.... هر چه کردم نشد که بشه
![]()
حس من اینست زمان سبقت جانانه گرفته
حس من اینست زمان دیگر منتظر نمی ماند
حس من اینست ...
حس من بد است
حس بدی دارم
شاید همین سال جبران شود شاید...!

گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه
یادگاری جاودانه بر ترازِ بی بقای خاک
احمد شاملو
بپذیریم خوب زیستن را
بپذیریم زیستن در حال برای آینده را
بپذیریم خودمان باشیم، همین... همه نقش ها پر شده است،
بپذیریم گاهی هم که شده انسان باشیم ...
گاه و بیگاه در وَلوَلۀ این روزگار خودمان را گم می کنیم ، طوری که در آئینه هم خود را نمیشناسیم {م} و چه خوب که گاهی از خودمان بدمان بیاید ، این تنها روزنه ی امیدی است که امید میدهد تا به روزهایی که به پاسخ آئینه سنگ نزنیم.

یک سال دیگر، یک بهار دیگر
اما متفاوت با سالهای دیگر
با چند تار موی سپید!
تا پیش از این جوانتر میشدم ، بعد از این بزرگتر خواهم شد!... حس خوبی نیست.

خیام اگر زباده مستی خوش باش
با لاله رخی نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی ست
انگا که نستی چو هستی خوش باش
و ما صبح تا شب بدنبال خوشی!، گویی که وقتی ما خوابیم خوشی بیدار می شود!...
آری ، خوشی را یافتیم اما اینجا نبود ..
اما اندکی صبر، اندکی تدبیر:
.
.
یافتم گویی باده بود چاره کار بود،
اما برای حال من و ما مسکنی بیش نبود!